هستی و زمان

سلام خوش آمدید

۲ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۴ ثبت شده است

او خیلی وقت است که نیست

اما هنوز هست

در هیچ کجای زندگی ام نیست

نه دیگر در قلبم

نه در لحظاتم

نه ذهنم

در هیچ کجا نیست

اما هست

در پشت هیچستان لحظات حیاتم

جاییست که او ایستاده

به من نگاه نمی کند

ولی من 

هر چند صباحی یک بار

بر می گردم و به سمت هیچستان نگاهی می اندازم

او آنجاست

وقتی به او می نگرم

استوار تر در این باور خواهم شد که

هنوز هم فقط او می تواند کوزه سفالی تنهایی ام را به خاک مبدل سازد

اما او دیگر نیست

زمان زیادیست که دیگر نیست...

 

میم.سین

  • ۰ نظر
  • ۱۵ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۰:۰۹
  • مبینا سلطانی

ایستاده بودم

به ماشین اورژانس زل زده بودم

به انبوه انسان هایی که در آمد و شد در بیمارستان بودند نگاه می کردم، ولی ذهنم فرسخ ها دور تر رفته بود

خیلی قبل تر از اینکه بتوانم جلوی ذهن زبلم را بگیرم فرار کرده بود

بازهم باتلاق تفکرات بی سرو تهم داشت مرا در خود فرو می برد و داشت شروع به ذره ذره آب کردن منِ بخت برگشته می کرد

که ناگهان متوجه گریستن نیچه شدم

نیچه همان دوستم است

سرم را که به سوی او برگرداندم چشمان زیباش با دریایی از اشک زیبا تر شده بود.

با واهمه پرسیدم :«چی شده؟»

گفت :«به آن زن نگاه کن»

زنی تنها بود که لنگ لنگان با عصایی که در دست داشت در تلاش بود خودش را به اورژانس برساند.

نیچه در حالی که غرق در اشک بود در ادامه گفت:«خیلی تنهاست»

او ادامه داد:«اگر وقتی پیر و ناتوان شدم، مریض بشم، هیچکی نباشه منو بیاره بیمارستان چی؟ من ترجیح میدم قبل از اینکه ناتوان بشم ، بمیرم، نه سربار میشم، نه مجبورم تنها بیام بیمارستان.»

نیچه راست می گفت، او خیلی تنها بود.

تنها بودن، 

تنهایی مفهوم بزرگیست

آن را در هزاران جمله هم نمی توان توصیف کرد

آیا تاریک است، بی جنب و‌جوش است، راکت است؟

فسرده است؟

آیا تنهایی در اندوه قلتان است؟

آیا تنهایی همان چیزیست که گیلک ها از آن با عنوان تاسیان یاد می کنند؟

تنهایی ...

به این کلمه که می رسم در مه فرو می روم، مهی که جنسش را نمی دانم.

شاید هم جنس این مه به روال همیشه «ابهام»است، چیزی که همیشه همراه من است، همان که دست از سرم بر نمی دارد.

کسانی در این دنیا وجود دارند که حاضرند بمیرند اما تنهایی را تجربه نکنند، اما خب در نظر من تنهایی گاهی هم می تواند شادی بیافریند، شادی که از فرط دلمردگیست.

اگر بخواهم سرتان را به درد نیاورم، تنهایی هیچوقت عدم حضور شخصی در کنارت تعبیر نشده و نمی شود، 

شخصی که تنها نامیده می شود، روحش با کسی جز خود عجین نمی شود، او در مه وجودی خود فرو رفته و فکر می کنم به مسئله ساده ای مثل نبودن شخصی در کنار خود عادت دارد و برایش غمی به وجود نمی آورد.

 

میم.سین

  • ۱ نظر
  • ۱۳ ارديبهشت ۰۴ ، ۰۱:۵۲
  • مبینا سلطانی